
خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام . زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد
وقتيكه تو رو در قلب كوچكم جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم //
وقتيكه دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درك كردم //
لحظه ها و ثانيه هايي را كه با تو سپري مي كنم بيشتر پي به معناي
زندگي مي برم //
هنگاميكه به ياد تو هستم مي فهمم كه آرامش چيست و هرگاه به جدايي
مي انديشم كنار خود سايه مرگ را مي بينم

کاش مي دانستيم زندگي کوتاه است...
کاش از ثانيه ها و لحظه هاي زندگي لذت مي برديم
کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم
کاش همه را دوست می داشتیم

زندگي..
زندگي دفتري از خاطر هست. يک نفر در شب کم، يک نفر در دل خاک، يک نفر همدم
خوشبختي هاست، يک نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز کنيم عمرمان ميگزرد ما همه
همسفريم ....

چند لحظه ای نگاهم کرد و رفت
من غوطه ور در خیال سبز خویش
او اهسته بر حیاط دلم کوبید و رفت
از ان روز دگر ندیدم خودم را
شاید او خود را در من جا نهاد و رفت
من مشتاق دوباره دیدنش در پی او
هر جا رسید از خود نشانی گذاشت و رفت
در جست و جویش به گلستان آرزویی رسیدم
گل نرگس گفت :روزها پیش از این جا گذری کرد و رفت
در میان راه دریای محبتی دیدم
و چند ماهی تشنه پچ پچی کردند که سوار قایق شد و از این جا رفت
در سحر گاه صبح بهاری نسیمی که با خود می برد خستگی ها را پرسید ؟
دنبال که می گردی ؟
شاید دیدمش میان راه !.گفتم نمی دانم کیست ولی در من غوغایی به پا کردو رفت
آرام خندید و گفت شاید ان عشق است که این چنین دلت را خاکستر کرد و رفت ![]()
![]()
دوست داشتن بهترين كلمه اي است كه مي توانم آن را با تمام
وجود تقديم تو كنم يا آن را با آهنگي عاشقانه بر روي صحنه ي
زندگي با صداقتي دل انگيز تقديم تو كرد.دوست داشتن باغ سر
سبزي است در دل كه در دل من تا ابد سبز باقي خواهد ماند
ولي در دل بعضي بعد از مدتي باد پاييزي ناشي از بي وفايي بر
آن مي وزد و برگ هاي سبز باغ محبت را به زردي و قرمزي مايل
مي كند...

دوباره دلتنگ شد ه ام...
دوباره غصه از شعرم روييد...
دوباره دل ِ مريم ِ شعر گرفت...
دوباره چشم هاي غزلم خيس اشك شد...
دوباره بي تو ام هنوز...
دوباره...

درد من دوست داشتن است، احساسم در اين روزها دلتنگيست!دردي در سينه ام دارم که تنها قلبم ميداند !احساسي در قلبم دارم که تنها خدا ميداند !اين روزها دلم بدجور هوايت را کرده است ، دلم برايت تنگ شده است!خيلي برايم عزيزي عزيزم ، تا تو را دارم هيچ غمي جز غم دوري ات در دل ندارم!کاش در کنارم بودي ، کاش بودي تا ديگر هيچ غمي در دل نداشتم !نياز من در کنار تو بودن است ، آرزوي من هميشه با تو بودن است !خسته نمي شوم از دلتنگي اما شايد لحظه اي تنها دلشکسته شوم!مي سازم با اين لحظه هاي دور از تو بودن و ميگذرانم اين لحظه هاي نفسگير را!از من خواسته بودي هيچگاه اشک نريزم ، راستش را بخواهي اينک چشمانم پر از اشک است !چشمم مثل قلبم صبور نيست! زود مي شکند و زود دلش هواي ديدن تو را ميکند!درد من ، درد تو است ، درد ما درد عشق است !با درد عشق سوختم ، با لحظه هاي دلتنگي ساختم ، عاشق ماندم و عاشقانه با يادت زندگي ميکنم !در لحظه هاي دلتنگي در گوشه اي مينشينم و به تو مي انديشم ...دلم بدجور بهانه ميگيرد ، تو مال مني اما در کنارم نيستي !درد من عاشقيست ، دردي که دواي آن فقط تويي !بيا و با حضورت در کنارم مرا درمان کن!در اين لحظه هايي که در کنارم نيستي دلم تنها تو را ميخواهد !تنها تو ميتواني درد دلم را درمان کني !

براي لحظه اي بي تو بودن اشك خواهم ريخت و ياد روزهاي آبي با تو
بودن را نثار تو خواهم كرد. كنارم بمان تا دستهايم براي لمس عشق به
تكامل برسد.
اي شبنم گلبرگ هاي باغچه مهر، براي شكستن طلسم انتظار همه
برگ هاي زرد پاييز را لمس خواهم كرد.
تنهايم نگذار تا باران تجربه افكار كودكانه مرا شستشو دهد، با من بمان
شايد در شب سخاوت عشق قرعه خوشبختي بنام ما بيفتد.

جان فدا کردن برای دوست چندان مشکل نیست،پیدا کردن دوستی که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد مشکل است!
خوش به حال خودم که اون کسی رو که ارزش جان فدا کردن داره رو پیدا کردم
لحظه هاي دلتنگيم را مي سرايم
لحظه هاي با تو بودن در عين بي تو بودن
لحظه هاي جاويد ذهنم را مي گويم
لحظه ها يي که ياد تو ميهمان دل شکسته ام است
دلي که روزي هزار بار مي شکند
از دوري از فراق از انتظار
مي داني چه مي گويم تنها تو مي داني
تو مي داني و تنها تو مي داني
هيچکي درد اين دلو هيچوقت نفهميد
همه يه جوري بهش خنجر زدن
يکي با مهربونيش دروغ مي گفت
يکي هم مهربونيشو رو نکرد
امروز از همه ديگه دلم گرفت
گفتم قيد همه چي رو مي زنم
اما حرفام همه از خستگيه
مي دونم فردا بشه پشيمونم
چه کنم اين دل صاحب مرده من
هميشه بهونه اونو داره
ميگه قيد هر کي رو خواستي بزن
ولي هيچ وقت اونو از دست نده
خدايا صبر منم ديگه داره تموم ميشه

ادامه مطلب
ببين سکوتم را ..
ببين درماندگيم را ..
آري ...
ببين که از نداشتنت ، فرياد در گلوی خشکيده ام بي صداست ديگر
روياي داشتنت نيز نميتواند آرامشم را اميدي باشد وچه سرد است آشيانه مان بي تو ..
آري ...
ديگر شانه هايم نيز تحمل خستگي از فراغ تورا هم ندارند
وسالهاست ، که باران نيز از کوير دلم گريخته تا تنه بر بغض سنگينم زند هرچند که ديگر توان گريستن را نيز ندارم
اما ..
اين صداي اميد است که در گوشم نجوا ميکند که در پس فردا شکوفه هاي اميد خواهند شکفت تا به تو بشارت دهند که او خواهد آمد
آري .. آري ..
او خواهد آمدو این خیال تنها دلخوشی زندگی من بی اوست

آنها که از دور نگاه ميکنند مي گويند:" تو چه کم داري؟"هيچ!!!"
و من باران اشکهايم را در ابرچشمانم پنهان ميکنم
و با لبخند پوچي به نشانه تاييد سر تکان مي دهم ....
اما خودم ميدانم که هر گاه درون خود را ميکاوم به يک غم بزرگ ميرسم...
و آن غم نبودن توست !!!
من در کنار همه تو را کم دارم

|
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز در اینه بر صورت خود خیره شدم باز عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم افشان کردم زلفم را بر سر شانه گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست چون پیرهن سيفيد ببیند به تن من او نیست که در مردمک چشم سیاهم این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب او نیست که بوید چو در آغوش من افتد ای اینه مردم من از حسرت و افسوس من خیره به اینه و او گوش به من داشت بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش ![]() |







